<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[Xtech Forums - تمام انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://xtech.ir/forum/</link>
		<description><![CDATA[Xtech Forums - http://xtech.ir/forum]]></description>
		<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 01:45:29 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[تجربه ی مرا دریاب...]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8</link>
			<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 22:27:31 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;"></span>سلام . این متنی رو که می نویسم شاید بیشتر مربوط به بچه هایی باشه که تازه ترم 1 رو گذروندن و البته نرم افزار هم می خونن.<br />
اول اینکه با ترمی روبرو می شید که به دلیل خوردن اسم استاد گلاب پور تو سردرش به نظر وحشتناک میاد. نکته اول اینکه اصلا نترسید . اگه الگوریتمهای ترم 1 رو خودتون با فکر خودتون حل کردید نگران نباشید. از پس الگوریتم های استاد گلاب پور برمیان(از این به بعد به اختصار با یک تغییر متغییر ساده استاد گلاب پور رو مساوی استاد قرار می دیم و بقیه متن رو با متغییر استاد حل می کنیم.) استاد عادت دارن که همیشه منبع خوبی رو که می خوان معرفی کنن آخر ترم معرفی می کنن. نمیدونم چرا. شاید یه دلیل منطقی دارن. در هر صورت شما برید c#2008 دایتل رو بخرید از انتشارات آیلار و بخونید و کیف کنید. بعدش هم اگه سریعتر از درسی که استاد میده خوندید می تونید از کتاب wrox استفاده کنید. اول دایتل بعد  wrox. سلسله مراتب تو آموزش مهمه.  این رو در نظر بگیرید آدمای دوربرمون و ما تقریبا هوش یکسانی داریم. یا هوش دیگران اون قدر بالاتر نیست که مثلا اون آدم چون هوش بالاتری داشت مساله رو تو برنامه نویسی حل کرد من نتونستم. نذارید این بهونه شما رو از کار بندازه. شما به اندازه ی کافی برای حل مسئله ها بزرگ هستید. نکته ی دوم یادتون باشه دبیرستان نیستید که هرچی معلم گفت بخونید بعد یه نمره ای بگیرید. که مثلا معدلم شده 18. از الان فکر کن چه کار می خوای بکنی. می خوای تحت دسکتاپ برنامه بنویسی. می خوای بری شبکه بخونی. می خوای وب کار کنی یا هر کار دیگه ای. فکر کن و فقط از اون به بعد شروع کن اونو بخون. مطمئن باش اگه متخصص بشی بیکار نمی مونی. کشورمون به آدمای متخصص با وجدان نیاز داره.  <span style="font-size: medium;"></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;"></span>سلام . این متنی رو که می نویسم شاید بیشتر مربوط به بچه هایی باشه که تازه ترم 1 رو گذروندن و البته نرم افزار هم می خونن.<br />
اول اینکه با ترمی روبرو می شید که به دلیل خوردن اسم استاد گلاب پور تو سردرش به نظر وحشتناک میاد. نکته اول اینکه اصلا نترسید . اگه الگوریتمهای ترم 1 رو خودتون با فکر خودتون حل کردید نگران نباشید. از پس الگوریتم های استاد گلاب پور برمیان(از این به بعد به اختصار با یک تغییر متغییر ساده استاد گلاب پور رو مساوی استاد قرار می دیم و بقیه متن رو با متغییر استاد حل می کنیم.) استاد عادت دارن که همیشه منبع خوبی رو که می خوان معرفی کنن آخر ترم معرفی می کنن. نمیدونم چرا. شاید یه دلیل منطقی دارن. در هر صورت شما برید c#2008 دایتل رو بخرید از انتشارات آیلار و بخونید و کیف کنید. بعدش هم اگه سریعتر از درسی که استاد میده خوندید می تونید از کتاب wrox استفاده کنید. اول دایتل بعد  wrox. سلسله مراتب تو آموزش مهمه.  این رو در نظر بگیرید آدمای دوربرمون و ما تقریبا هوش یکسانی داریم. یا هوش دیگران اون قدر بالاتر نیست که مثلا اون آدم چون هوش بالاتری داشت مساله رو تو برنامه نویسی حل کرد من نتونستم. نذارید این بهونه شما رو از کار بندازه. شما به اندازه ی کافی برای حل مسئله ها بزرگ هستید. نکته ی دوم یادتون باشه دبیرستان نیستید که هرچی معلم گفت بخونید بعد یه نمره ای بگیرید. که مثلا معدلم شده 18. از الان فکر کن چه کار می خوای بکنی. می خوای تحت دسکتاپ برنامه بنویسی. می خوای بری شبکه بخونی. می خوای وب کار کنی یا هر کار دیگه ای. فکر کن و فقط از اون به بعد شروع کن اونو بخون. مطمئن باش اگه متخصص بشی بیکار نمی مونی. کشورمون به آدمای متخصص با وجدان نیاز داره.  <span style="font-size: medium;"></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پارتیشن بندی لپ تاپ]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE</link>
			<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 15:37:53 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان<br />
<br />
بعد از عمری تصمیم گرفتم که خودمو از دست دوتا پارتیشن لپ تاپ خلاص کنم و از این رو به نرم افزار EASEUS partion master رو اوردم! <img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/be7.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Be7" title="Be7" /><br />
خیلی خلاصه میگم : بعد از انتخاب درایو c گزینه ی resize رو زدم و تقریبا 200 گیگ از فضای این درایو رو کم کردم؛ به خیال اینکه یه درایو دیگه با این 200 گیگ بسازم<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/be7.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Be7" title="Be7" /><br />
اما بعد از ری استارت شدن سیستم از فضای درایو c کم شده ولی بهم اجازه نمیده به اون 200 گیگ دسترسی داشته باشم!!<br />
<br />
حالا چیکار کنم؟؟<br />
فقط نگید که باید از ابتدا پارتیشن بندی کنم<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bc2.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bc2" title="Bc2" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bc2.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bc2" title="Bc2" /><br />
اینم عکسی از صفحه<br />
<br />
<img src="http://img4up.com/up2/15080911078603216333.png" width="800" height="550" border="0" alt="[تصویر: 15080911078603216333.png]" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان<br />
<br />
بعد از عمری تصمیم گرفتم که خودمو از دست دوتا پارتیشن لپ تاپ خلاص کنم و از این رو به نرم افزار EASEUS partion master رو اوردم! <img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/be7.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Be7" title="Be7" /><br />
خیلی خلاصه میگم : بعد از انتخاب درایو c گزینه ی resize رو زدم و تقریبا 200 گیگ از فضای این درایو رو کم کردم؛ به خیال اینکه یه درایو دیگه با این 200 گیگ بسازم<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/be7.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Be7" title="Be7" /><br />
اما بعد از ری استارت شدن سیستم از فضای درایو c کم شده ولی بهم اجازه نمیده به اون 200 گیگ دسترسی داشته باشم!!<br />
<br />
حالا چیکار کنم؟؟<br />
فقط نگید که باید از ابتدا پارتیشن بندی کنم<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bc2.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bc2" title="Bc2" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bc2.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bc2" title="Bc2" /><br />
اینم عکسی از صفحه<br />
<br />
<img src="http://img4up.com/up2/15080911078603216333.png" width="800" height="550" border="0" alt="[تصویر: 15080911078603216333.png]" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جیغ بلند یکی از پسربچه ها افکار آن دو را بر هم زد]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%AF</link>
			<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 11:59:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین:</a> پدر بزرگ و نوه کوچکش آرین در حال قدم زدن در پارک بودند که به حوض وسط پارک رسیدند، سر و صدای پسر بچه هایی که مسابقه قایقرانی راه انداخته بودند توجه آنها را جلب کرد. هر یک از آنها قایقی مکانیکی و مجهز به کنترل از راه دور داشت و آن را به آب انداخته بود. بچه ها قایق ها را به سرعت حرکت داده و سعی می کردند قایق های رقیب را با ضربات مداوم به آن از دور خارج نموده و واژگون سازند. آن ها با هیجان بازی می کردند و جیغ می زدند. آرین در حالی که با حسرت به آن ها نگاه می کرد می دانست که نمی تواند از این قایق ها داشته باشد. توانایی مالی پدر و مادرش این اجازه را به او نمی داد. پدر بزرگ هم در حالی که به صورت ناراحت و چشمان پر از حسرت آرین نگاه می کرد می دانست که خودش هم توانایی گرفتن چنین هدیه ای برای آرین را ندارد.  او مدت ها بود که با پدر و مادر آرین زندگی می کرد چرا که با حقوقش فقط می توانست نهایتا اجاره خانه را پرداخت کند و در این صورت مبلغی برای خرید غذا و یا چیزهای دیگر باقی نمی ماند.<br />
<br />
جیغ بلند یکی از پسربچه ها افکار آن دو را بر هم زد. او توانسته بود یکی از قایق های رقیب را غرق کند. پدر بزرگ دست آرین را گرفت و به سوی دیگر برد اما آرین مدام سرش را بر می گرداند تا بچه های کنار حوض را ببیند. آن دو روی یک نیمکت نشستند. آرین به آهستگی به پدر بزرگ گفت: پدربزرگ … کاش می شد یکی از اون قایقا واسه من باشه. پدر بزرگ در حالی که دستش را روی شانه های آرین می گذاشت گفت: می دونم، زندگی فراز و نشیب های خودش رو داره.<br />
<br />
آن ها در حال صحبت بودند که ناگهان تکه ای از پوسته <a href="http://g5line.com/success-stories/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7/" target="_blank">درخت کاج</a> کنار نیمکت روی زمین افتاد. پدر بزرگ به آرین گفت: حتما کار سنجاب هاست! ورجه وورجه کردن اونها گاهی باعث می شه تکه ای از پوسته درخت کنده بشه. سپس به پایین خم شد و پوسته را برداشت. خوب آن را وارسی کرد و بعد چاقو جیبی اش را در آورد و یک سوراخ در وسط آن درست نمود. به اطراف نگریست و رو به آرین کرد و گفت: پسرم، ببین اونجا کنار اون نیمکت یه شاخه کوچیک افتاده. برو اون رو برای من بیار. من نمی تونم زانوهام رو خم کنم.<br />
<br />
آرین به سرعت رفت و شاخه را برای پدربزرگ آورد و مشاهده نمود که پدر بزرگش آن را در وسط چوب جا داد. سپس دستمال کوچکش را در آورد و به شاخه کوچک وصل نمود. یک قایق کوچک با یک بادبان نازک! این چیزی بود که پدربزرگ ساخته بود. آرین و پدربزرگ به سمت حوض به راه افتادند. وقتی رسیدند آرین قایق خود را به آب انداخت. پدر بزرگ گفت: یک فوت بزرگ. این همون نیرویی هست که باعث می شه قایق راه بیفته.<br />
<br />
بعد از به حرکت در آمدن قایق چوبی یکی از قایق های <a href="http://g5line.com/success-stories/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7/" target="_blank">مکانیکی </a>به آن ضربه ای زد و این باعث شد قایق به سمت آب متمایل شود. آرین فریاد زد: اوه نه خدای من!<br />
<br />
پدر بزرگ : نگاه کن آرین!<br />
<br />
وزن کم قایق باعث شد که دوباره به حالت اول برگردد و واژگون نشود. در همین هنگام نسیمی وزید و قایق به حرکت خود ادامه داد. نیروی باد باعث شده بود که قایق سبک به سرعت به سمت <a href="http://g5line.com" target="_blank">خط</a> پایان حرکت کند و هنگامی هم که از راه منحرف می شد آرین آن را با یک فوت به مسیر اصلی بر می  گرداند. آرین و قایق عجیب و کوچکش توجه شرکت کنندگان و تماشاچیان را به خود جلب کرده بودند. حالا دیگر خیلی از تماشاگران آرین را تشویق می کردند. در نهایت قایق چوبی سومین قایقی بود که به خط پایان رسید. پدربزرگ به صورت آرین نگاه کرد. شور و هیجان در چهره ی معصوم و کوچکش مشهود بود. سپس دست آرین را گرفت تا با هم به سمت خانه حرکت کنند. آرین در حالی که دست پدربزرگ را می فشرد به آهستگی گفت: متشکرم پدر بزرگ! امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.<br />
<br />
پدربزرگ جواب داد: باید از خدا تشکر کنی. او بود که آن تکه چوب را جلو پای ما قرار داد و نیروی باد را برایمان فرستاد. او همه ما را می بیند!<br />
<br />
<a href="http://g5line.com/success-stories/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7/" target="_blank">جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: inspirational-short-stories]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین:</a> پدر بزرگ و نوه کوچکش آرین در حال قدم زدن در پارک بودند که به حوض وسط پارک رسیدند، سر و صدای پسر بچه هایی که مسابقه قایقرانی راه انداخته بودند توجه آنها را جلب کرد. هر یک از آنها قایقی مکانیکی و مجهز به کنترل از راه دور داشت و آن را به آب انداخته بود. بچه ها قایق ها را به سرعت حرکت داده و سعی می کردند قایق های رقیب را با ضربات مداوم به آن از دور خارج نموده و واژگون سازند. آن ها با هیجان بازی می کردند و جیغ می زدند. آرین در حالی که با حسرت به آن ها نگاه می کرد می دانست که نمی تواند از این قایق ها داشته باشد. توانایی مالی پدر و مادرش این اجازه را به او نمی داد. پدر بزرگ هم در حالی که به صورت ناراحت و چشمان پر از حسرت آرین نگاه می کرد می دانست که خودش هم توانایی گرفتن چنین هدیه ای برای آرین را ندارد.  او مدت ها بود که با پدر و مادر آرین زندگی می کرد چرا که با حقوقش فقط می توانست نهایتا اجاره خانه را پرداخت کند و در این صورت مبلغی برای خرید غذا و یا چیزهای دیگر باقی نمی ماند.<br />
<br />
جیغ بلند یکی از پسربچه ها افکار آن دو را بر هم زد. او توانسته بود یکی از قایق های رقیب را غرق کند. پدر بزرگ دست آرین را گرفت و به سوی دیگر برد اما آرین مدام سرش را بر می گرداند تا بچه های کنار حوض را ببیند. آن دو روی یک نیمکت نشستند. آرین به آهستگی به پدر بزرگ گفت: پدربزرگ … کاش می شد یکی از اون قایقا واسه من باشه. پدر بزرگ در حالی که دستش را روی شانه های آرین می گذاشت گفت: می دونم، زندگی فراز و نشیب های خودش رو داره.<br />
<br />
آن ها در حال صحبت بودند که ناگهان تکه ای از پوسته <a href="http://g5line.com/success-stories/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7/" target="_blank">درخت کاج</a> کنار نیمکت روی زمین افتاد. پدر بزرگ به آرین گفت: حتما کار سنجاب هاست! ورجه وورجه کردن اونها گاهی باعث می شه تکه ای از پوسته درخت کنده بشه. سپس به پایین خم شد و پوسته را برداشت. خوب آن را وارسی کرد و بعد چاقو جیبی اش را در آورد و یک سوراخ در وسط آن درست نمود. به اطراف نگریست و رو به آرین کرد و گفت: پسرم، ببین اونجا کنار اون نیمکت یه شاخه کوچیک افتاده. برو اون رو برای من بیار. من نمی تونم زانوهام رو خم کنم.<br />
<br />
آرین به سرعت رفت و شاخه را برای پدربزرگ آورد و مشاهده نمود که پدر بزرگش آن را در وسط چوب جا داد. سپس دستمال کوچکش را در آورد و به شاخه کوچک وصل نمود. یک قایق کوچک با یک بادبان نازک! این چیزی بود که پدربزرگ ساخته بود. آرین و پدربزرگ به سمت حوض به راه افتادند. وقتی رسیدند آرین قایق خود را به آب انداخت. پدر بزرگ گفت: یک فوت بزرگ. این همون نیرویی هست که باعث می شه قایق راه بیفته.<br />
<br />
بعد از به حرکت در آمدن قایق چوبی یکی از قایق های <a href="http://g5line.com/success-stories/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7/" target="_blank">مکانیکی </a>به آن ضربه ای زد و این باعث شد قایق به سمت آب متمایل شود. آرین فریاد زد: اوه نه خدای من!<br />
<br />
پدر بزرگ : نگاه کن آرین!<br />
<br />
وزن کم قایق باعث شد که دوباره به حالت اول برگردد و واژگون نشود. در همین هنگام نسیمی وزید و قایق به حرکت خود ادامه داد. نیروی باد باعث شده بود که قایق سبک به سرعت به سمت <a href="http://g5line.com" target="_blank">خط</a> پایان حرکت کند و هنگامی هم که از راه منحرف می شد آرین آن را با یک فوت به مسیر اصلی بر می  گرداند. آرین و قایق عجیب و کوچکش توجه شرکت کنندگان و تماشاچیان را به خود جلب کرده بودند. حالا دیگر خیلی از تماشاگران آرین را تشویق می کردند. در نهایت قایق چوبی سومین قایقی بود که به خط پایان رسید. پدربزرگ به صورت آرین نگاه کرد. شور و هیجان در چهره ی معصوم و کوچکش مشهود بود. سپس دست آرین را گرفت تا با هم به سمت خانه حرکت کنند. آرین در حالی که دست پدربزرگ را می فشرد به آهستگی گفت: متشکرم پدر بزرگ! امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.<br />
<br />
پدربزرگ جواب داد: باید از خدا تشکر کنی. او بود که آن تکه چوب را جلو پای ما قرار داد و نیروی باد را برایمان فرستاد. او همه ما را می بیند!<br />
<br />
<a href="http://g5line.com/success-stories/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7/" target="_blank">جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: inspirational-short-stories]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[هارلند ساندرز چطور تبدیل به یک میلیونر شد!؟]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B2-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%9F</link>
			<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 10:02:11 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B2-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%9F</guid>
			<description><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین:</a> هارلند دیوید ساندرز در نهم سپتامبر ۱۸۹۰ به دنیا آمد. او در شش سالگی پدرش را از دست داد و مادرش به ناچار مشغول به کار شد بنابراین هارلند مجبور بود به جای مادرش برای خانواده آشپزی کند. کم کم غذاهای هارلند بخاطر خوشمزگی در بین خانواده و دوستان طرفداران زیادی پیدا کرد.<br />
<br />
او در شانزده سالگی وارد ارتش شد و در آنجا هم شروع به آشپزی کرد. <a href="http://g5line.com" target="_blank">هارلند </a>در ارتش مرغ هایی با طعم و مزه خاص می پخت و در دستور پخت آن از یازده نوع ادویه استفاده می کرد. مرغ او در ارتش طرفداران بسیاری پیدا نمود.<br />
<br />
هارلند فقط با ۱۰۵ دلار چک بیمه از ارتش بازنشسته شد، با این پول قادر به تامین زندگی خود نبود بنابراین به فکر کسب و کار جدید افتاد، او که به کیفیت مرغ خود ایمان داشت تصمیم گرفت که به رستوران های مختلف رفته و برای محصول غذایی خود بازاریابی کند. هارلند با ماشین خود شهر به شهر و رستوران به رستوران می رفت و در مورد محصول غذایی خود توضیح و پیشنهاد پخت می داد ولی <a href="http://g5line.com" target="_blank">حتی یک نفر هم از او حمایت نکرد</a>. هارلند ساندرز به هزار و نه رستوران رفت و هر هزار و نه بار جواب منفی شنید! هزار و دهمین رستوران بود که با اکراه پیشنهاد او را پذیرفت،. او در آنجا مشغول به کار شد و کم کم رستوران های دیگری نیز به او پیشنهاد همکاری دادند. هارلند نام محصول خود را کنتاکی نامید و پس از مدت کوتاهی مرغ سوخاری کنتاکی به یکی از معروف ترین غذاهای فوری موجود در کشور تبدیل شد. و تا سال ۱۹۶۴ با بیش از ۶۰۰ رستوران در آمریکا و کانادا قرارداد بست.<br />
<br />
بعد از مدت ها او امتیاز محصول خود را به ارزش ۲ میلیون دلار به جمعی از سرمایه داران فروخت!<br />
<br />
اکنون مرغ کنتاکی بیش از ۱ میلیارد بار در آمریکا و هشتاد کشور دیگر جهان سرو شده است و جزو محبوب ترین غذاهای فوری جهان است.<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank"><br />
جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع: باشگاه خلاقیت]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین:</a> هارلند دیوید ساندرز در نهم سپتامبر ۱۸۹۰ به دنیا آمد. او در شش سالگی پدرش را از دست داد و مادرش به ناچار مشغول به کار شد بنابراین هارلند مجبور بود به جای مادرش برای خانواده آشپزی کند. کم کم غذاهای هارلند بخاطر خوشمزگی در بین خانواده و دوستان طرفداران زیادی پیدا کرد.<br />
<br />
او در شانزده سالگی وارد ارتش شد و در آنجا هم شروع به آشپزی کرد. <a href="http://g5line.com" target="_blank">هارلند </a>در ارتش مرغ هایی با طعم و مزه خاص می پخت و در دستور پخت آن از یازده نوع ادویه استفاده می کرد. مرغ او در ارتش طرفداران بسیاری پیدا نمود.<br />
<br />
هارلند فقط با ۱۰۵ دلار چک بیمه از ارتش بازنشسته شد، با این پول قادر به تامین زندگی خود نبود بنابراین به فکر کسب و کار جدید افتاد، او که به کیفیت مرغ خود ایمان داشت تصمیم گرفت که به رستوران های مختلف رفته و برای محصول غذایی خود بازاریابی کند. هارلند با ماشین خود شهر به شهر و رستوران به رستوران می رفت و در مورد محصول غذایی خود توضیح و پیشنهاد پخت می داد ولی <a href="http://g5line.com" target="_blank">حتی یک نفر هم از او حمایت نکرد</a>. هارلند ساندرز به هزار و نه رستوران رفت و هر هزار و نه بار جواب منفی شنید! هزار و دهمین رستوران بود که با اکراه پیشنهاد او را پذیرفت،. او در آنجا مشغول به کار شد و کم کم رستوران های دیگری نیز به او پیشنهاد همکاری دادند. هارلند نام محصول خود را کنتاکی نامید و پس از مدت کوتاهی مرغ سوخاری کنتاکی به یکی از معروف ترین غذاهای فوری موجود در کشور تبدیل شد. و تا سال ۱۹۶۴ با بیش از ۶۰۰ رستوران در آمریکا و کانادا قرارداد بست.<br />
<br />
بعد از مدت ها او امتیاز محصول خود را به ارزش ۲ میلیون دلار به جمعی از سرمایه داران فروخت!<br />
<br />
اکنون مرغ کنتاکی بیش از ۱ میلیارد بار در آمریکا و هشتاد کشور دیگر جهان سرو شده است و جزو محبوب ترین غذاهای فوری جهان است.<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank"><br />
جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع: باشگاه خلاقیت]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[درخواست طراحی یک لوگو رو دارم]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85</link>
			<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 08:13:04 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
اگر کسی هست که میتونه کمک کنه تو این زمینه، لطفا اعلام کنه که من توضیحات رو براش بگم.<br />
ممنون]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
اگر کسی هست که میتونه کمک کنه تو این زمینه، لطفا اعلام کنه که من توضیحات رو براش بگم.<br />
ممنون]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آموزش Java]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-Java</link>
			<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 08:11:59 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-Java</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
انشا ا... به زودی این تاپیک رو راه میندازم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
انشا ا... به زودی این تاپیک رو راه میندازم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[درمان چشم درد برایم خیلی خرج برداشت]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA</link>
			<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 10:35:34 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA</guid>
			<description><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین: </a>مردی دچار چشم درد شده بود ولی نزد هر پزشکی که می رفت هیچکدام قادر به درمان بیماری او نبودند. درد چشمش آنقدر حاد شده بود که  او حتی نمی توانست شبها درست بخوابد.<br />
<br />
روزی یکی از دوستانش که به عیادتش آمده بود به او راهبی را که به درمان بیماری ها شهرت داشت معرفی کرده و پیشنهاد نمود که حتما نزدش برود، دوستش به او گفت: فقط فراموش نکن که برای <a href="http://g5line.com" target="_blank">درمان</a> باید هر کاری که راهب می گوید بدون چون و چرا و ذره ای تغییر انجام دهی.<br />
<br />
مرد قبول کرد و به نزد راهب رفت. راهب بعد از معاینه چشمان مرد به او گفت: درمان تو آسان است. باید مدتی به هیچ رنگی به غیر از رنگ سبز نگاه نکنی!<br />
<br />
او پذیرفت و به محض آنکه به خانه رسید به اهل خانه دستور داد که همه وسایل را به رنگ سبز در بیاورند. بدین ترتیب او همه دیوار ها، سقف و کفپوش منزل را به رنگ سبز درآورد. همه خانواده باید رنگ <a href="http://g5line.com/tag/%D8%B3%D8%A8%D8%B2/" target="_blank">سبز</a> می پوشیدند. همه وسایل خانه را عوض کرده و سبز رنگ آن را خریداری کرده بود.<br />
<br />
بعد از مدتی مرد مشاهده کرد که درد چشمش بسیار کاهش یافته و رفته رفته رو به بهبود می رفت. نامه ای به راهب نوشت و از او بابت تجویز درستش تشکر کرد.<br />
<br />
راهب برای آنکه از درمان مرد مطمئن شود به سوی خانه وی رفت. وقتی وارد خانه شد و رنگ خانه را دید شگفت زده شد. همسر مرد به راهب لباسی سبز داد و از او درخواست کرد که لباسش را عوض کند. راهب بعد از آنکه لباس خود را تعویض کرد به سوی مرد رفت. مرد از او تشکر کرد و گفت: از شما بخاطر این تجویز درست متشکرم ولی این پرهزینه ترین درمانی بود که تا به حال دیده ام. همانطور که مشاهده می کنید من همه چیز را به رنگ <a href="http://g5line.com/tag/%D8%B3%D8%A8%D8%B2/" target="_blank">سبز </a>درآورده ام و این برایم بسیار پرخرج بود.<br />
<br />
راهب پاسخ داد: اتفاقا این درمان بسیار کم هزینه و مقرون به صرفه است. لازم نبود که همه اطرافت تغییر دهی بلکه فقط کافی بود عینکی سبز به چشم بزنی!<br />
<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: روز شادی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین: </a>مردی دچار چشم درد شده بود ولی نزد هر پزشکی که می رفت هیچکدام قادر به درمان بیماری او نبودند. درد چشمش آنقدر حاد شده بود که  او حتی نمی توانست شبها درست بخوابد.<br />
<br />
روزی یکی از دوستانش که به عیادتش آمده بود به او راهبی را که به درمان بیماری ها شهرت داشت معرفی کرده و پیشنهاد نمود که حتما نزدش برود، دوستش به او گفت: فقط فراموش نکن که برای <a href="http://g5line.com" target="_blank">درمان</a> باید هر کاری که راهب می گوید بدون چون و چرا و ذره ای تغییر انجام دهی.<br />
<br />
مرد قبول کرد و به نزد راهب رفت. راهب بعد از معاینه چشمان مرد به او گفت: درمان تو آسان است. باید مدتی به هیچ رنگی به غیر از رنگ سبز نگاه نکنی!<br />
<br />
او پذیرفت و به محض آنکه به خانه رسید به اهل خانه دستور داد که همه وسایل را به رنگ سبز در بیاورند. بدین ترتیب او همه دیوار ها، سقف و کفپوش منزل را به رنگ سبز درآورد. همه خانواده باید رنگ <a href="http://g5line.com/tag/%D8%B3%D8%A8%D8%B2/" target="_blank">سبز</a> می پوشیدند. همه وسایل خانه را عوض کرده و سبز رنگ آن را خریداری کرده بود.<br />
<br />
بعد از مدتی مرد مشاهده کرد که درد چشمش بسیار کاهش یافته و رفته رفته رو به بهبود می رفت. نامه ای به راهب نوشت و از او بابت تجویز درستش تشکر کرد.<br />
<br />
راهب برای آنکه از درمان مرد مطمئن شود به سوی خانه وی رفت. وقتی وارد خانه شد و رنگ خانه را دید شگفت زده شد. همسر مرد به راهب لباسی سبز داد و از او درخواست کرد که لباسش را عوض کند. راهب بعد از آنکه لباس خود را تعویض کرد به سوی مرد رفت. مرد از او تشکر کرد و گفت: از شما بخاطر این تجویز درست متشکرم ولی این پرهزینه ترین درمانی بود که تا به حال دیده ام. همانطور که مشاهده می کنید من همه چیز را به رنگ <a href="http://g5line.com/tag/%D8%B3%D8%A8%D8%B2/" target="_blank">سبز </a>درآورده ام و این برایم بسیار پرخرج بود.<br />
<br />
راهب پاسخ داد: اتفاقا این درمان بسیار کم هزینه و مقرون به صرفه است. لازم نبود که همه اطرافت تغییر دهی بلکه فقط کافی بود عینکی سبز به چشم بزنی!<br />
<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: روز شادی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عید نوروز به نام ایران یا افغانستان]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86</link>
			<pubDate>Thu, 19 Jan 2012 04:12:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[بچه ها یه خبر تازه شنيدم گفتم شايد شما نشنيده باشيد سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذاریدکه بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمدبر سر نوروز ما هم بیاید . در ضمن سایت مربوطه به روی افغانستان تیک زده حواستان باشد به روی ایران تیک بزنید <a href="http://noroozingooglecalendarafghanvsiranvoteforsubmiteiraniannorooz.ern-co.com/persiannoroozvsafghanistannoroozvoteforsubmitnoroozingooglecalendar" target="_blank">http://noroozingooglecalendarafghanvsira...lecalendar</a> <br />
<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bl6.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bl6" title="Bl6" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bl6.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bl6" title="Bl6" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بچه ها یه خبر تازه شنيدم گفتم شايد شما نشنيده باشيد سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذاریدکه بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمدبر سر نوروز ما هم بیاید . در ضمن سایت مربوطه به روی افغانستان تیک زده حواستان باشد به روی ایران تیک بزنید <a href="http://noroozingooglecalendarafghanvsiranvoteforsubmiteiraniannorooz.ern-co.com/persiannoroozvsafghanistannoroozvoteforsubmitnoroozingooglecalendar" target="_blank">http://noroozingooglecalendarafghanvsira...lecalendar</a> <br />
<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bl6.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bl6" title="Bl6" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bl6.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bl6" title="Bl6" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ایجاد web form  در زمان اجرا]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-web-form-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7</link>
			<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 12:47:34 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-web-form-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
لطفا راهنمایی کنید که چه جور میشه در زمان اجرا web form  ایجاد کرد؟<br />
مثلا کاربر اطلاعات را در فرم وارد میکنه و کلیک روی دگمه ثبت به صفحه ای جدید بره که اطلاعات فرمی رو که ذخیره کرده بتونه مشاهده کنه.<br />
در واقع صفحه ای ایجاد بشه که بطور دائم اطلاعات فرم رو نمایش بده . بشکلی که اگر ادرس اون صفحه رو در نوار ادرس وارد کنه ، اطلاعات همون فرم خاص رو ببینه<br />
متشکر]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
لطفا راهنمایی کنید که چه جور میشه در زمان اجرا web form  ایجاد کرد؟<br />
مثلا کاربر اطلاعات را در فرم وارد میکنه و کلیک روی دگمه ثبت به صفحه ای جدید بره که اطلاعات فرمی رو که ذخیره کرده بتونه مشاهده کنه.<br />
در واقع صفحه ای ایجاد بشه که بطور دائم اطلاعات فرم رو نمایش بده . بشکلی که اگر ادرس اون صفحه رو در نوار ادرس وارد کنه ، اطلاعات همون فرم خاص رو ببینه<br />
متشکر]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[امیدوار بودم خانم پارمر صندلی خالی کنار من را نبیند]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF</link>
			<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 11:45:39 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین: </a>جان ایوانز یک روز صبح وارد زندگی من شد. لباسی گل و گشاد و ظاهری ژولیده داشت. والدین او از آن دسته کارگران سیاه پوستی بودند که درآمدشان بسیار اندک بود و فقط می توانست کفاف خوراکِ بخور و نمیر خودشان را بدهد. می توانم بگویم آنها جزء فقیرترین مردم شهر بودند.<br />
<br />
آن روز صبح وقتی جان وارد کلاس ما شد، کنار میز معلم ایستاد تا خانم پارمر نام او را روی تخته بنویسد. بقیه بچه ها که ریخت و قیافه او را دیده بودند شروع کردند به پچ پچ کردن و پوزخند زدن، حتی یکی از دخترها با کنایه و صدای بلند گفت:”لطفا یکی پنجره رو باز کنه، بوهای بدی داره میاد!” با این حال جان فقط لبخند می زد و به بچه ها می نگریست اما هیچکدام از آنها جواب لبخند او را نمی دادند. پچ پچ بچه ها زمانی که خانم پارمر رویش را به ما برگرداند به اتمام رسید. او دستش را روی شانه جان گذاشت و گفت:”بچه ها این آقا ، جان ایوانز است.”<br />
<br />
امیدوار بودم خانم پارمر صندلی خالی کنار من را نبیند ولی در کمال بدشانسی او صندلی را دید و به جان نشان داد. جان هنگام نشستن بر روی صندلی نگاهی به من انداخت و سلام کرد. من جواب سلام او را در حالی که روی خود را به سمت دیگری برگرداندم به آهستگی دادم. نمی خواستم فکر کند که می تواند با من دوست شود.<br />
<br />
تمام آن هفته در خانه با مادرم در مورد جان صحبت می کردم. به او گفتم:”تقصیر خودش است که هیچ دوستی ندارد. او حتی بلد نیست اعداد را درست بشمارد!” مادرم مثل همیشه صبورانه به حرفهام گوش می داد و جز یک “اوهوم” یا “می فهمم” حرفی به زبان نمی آورد.<br />
<br />
روزی هنگام صرف ناهار در مدرسه جان لبخندزنان با سینی غذایش به سمت من آمد: “میتونم کنار شما بنشینم؟” اطراف را نگاه کردم تا ببینم کسی متوجه ما نباشد. بعد به آهستگی گفتم:”باشه اشکالی نداره.” در حین غذا خوردن وقتی که جان داشت صحبت می کرد به این فکر کردم که نکند حرف های بچه ها در مورد او چرندی بیش نباشد؟ نکند آنها اشتباه کنند؟ جان به نظر پسر بدی نمی آمد. میتوان گفت که او فعال ترین و با ادب ترین پسری بود که می شناختم! بعد از ناهار تصمیم گرفتم که نگذارم جان بدون دوست و تنها بماند!<br />
<br />
یک شب قبل از خواب از مادرم پرسیدم:”به نظر شما چرا بچه ها با جان اینطور رفتار می کنند؟” مادر پاسخ داد:”نمی دانم. شاید غیر از این کار دیگری بلد نیستند!” گفتم:”مادر، فردا تولدش است. می دانم که کسی چیزی برایش نخواهد آورد. حتی یک کیک. مطمئنم کسی به او تبریک هم نخواهد گفت!”<br />
<br />
من و مادرم می دانستیم که مادر هر دانش آموز در روز تولدش برای همه کلاس کیک می برد و جشن تولد را در کلاس برگزار می کند. مادرم با این همه مشغله و مسافرت های زیادی که داشت همیشه تولد من و خواهرم را در کنارمان بوده. اما مطمئنا مادر جان در روز تولدش در حال کار کردن در مزرعه و یا باغ میوه خواهد بود. امکان نداشت که بتواند حتی به مدرسه بیاید چه برسد به اینکه کیک بپزد! مادرم در حالی که مرا می بوسید گفت: “نگران نباش همه چیز درست خواهد شد.”این اولین باری بود که فکر می کردم مادرم اشتباه می کند.<br />
<br />
صبح روز بعد هنگام صبحانه اعلام کردم که حالم خوب نیست و نمی خواهم به مدرسه بروم. <a href="http://g5line.com/tag/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1/" target="_blank">مادرم</a> پرسید:”ببینم این ناخوش بودن تو ربطی به تولد جان ندارد؟” او که پاسخش را از سرخی صورتم گرفته بود ادامه داد:”چه حالی خواهی شد وقتی تنها دوستت در روز تولدت به مدرسه نیامده باشد؟” به خودم آمدم. روی مادرم را بوسیدم و راهی مدرسه شدم.<br />
<br />
در مدرسه به محض دیدن جان اولین حرفی که زدم این بود:”تولدت مبارک دوست عزیزم!” لبخند خجولانه ای زد. چهره اش نشان می داد که چقدر خوشحال شده است. ساعتی از ظهر گذشته بود. داشتم به این فکر می کردم که روز تولد، آنچنان هم روز بزرگ و منحصر به فردی نیست. در حین تدریس ریاضی خانم پارمر ناگهان در کلاس باز شد و صدای آشنایی را شنیدم که داشت آهنگ تولدت مبارک را می خواند. مادرم با کیکی بزرگ و یک هدیه ربان پیچی شده وارد کلاس شد. خانم پارمر هم در خواندن آهنگ تولد مادرم را همراهی کرد. مادر کیک و هدیه را روی میز جلوی جان گذاشت و گفت:”تولدت مبارک پسرم!”<br />
<br />
هنگامی که جان داشت کیک را سخاوتمندانه بین همکلاسی ها تقسیم می کرد به چهره مادرم با افتخار نگاه کردم. او لبخندی تحویلم داد و چشمکی زد در همان حال من تکه ای بزرگی از کیک را در دهانم قرار دادم. این شیرین ترین کیکی بود که تا آن لحظه خورده بودم.<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank"><br />
جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: کتاب سوپ جوجه مخصوص روح – جک کنفیلد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین: </a>جان ایوانز یک روز صبح وارد زندگی من شد. لباسی گل و گشاد و ظاهری ژولیده داشت. والدین او از آن دسته کارگران سیاه پوستی بودند که درآمدشان بسیار اندک بود و فقط می توانست کفاف خوراکِ بخور و نمیر خودشان را بدهد. می توانم بگویم آنها جزء فقیرترین مردم شهر بودند.<br />
<br />
آن روز صبح وقتی جان وارد کلاس ما شد، کنار میز معلم ایستاد تا خانم پارمر نام او را روی تخته بنویسد. بقیه بچه ها که ریخت و قیافه او را دیده بودند شروع کردند به پچ پچ کردن و پوزخند زدن، حتی یکی از دخترها با کنایه و صدای بلند گفت:”لطفا یکی پنجره رو باز کنه، بوهای بدی داره میاد!” با این حال جان فقط لبخند می زد و به بچه ها می نگریست اما هیچکدام از آنها جواب لبخند او را نمی دادند. پچ پچ بچه ها زمانی که خانم پارمر رویش را به ما برگرداند به اتمام رسید. او دستش را روی شانه جان گذاشت و گفت:”بچه ها این آقا ، جان ایوانز است.”<br />
<br />
امیدوار بودم خانم پارمر صندلی خالی کنار من را نبیند ولی در کمال بدشانسی او صندلی را دید و به جان نشان داد. جان هنگام نشستن بر روی صندلی نگاهی به من انداخت و سلام کرد. من جواب سلام او را در حالی که روی خود را به سمت دیگری برگرداندم به آهستگی دادم. نمی خواستم فکر کند که می تواند با من دوست شود.<br />
<br />
تمام آن هفته در خانه با مادرم در مورد جان صحبت می کردم. به او گفتم:”تقصیر خودش است که هیچ دوستی ندارد. او حتی بلد نیست اعداد را درست بشمارد!” مادرم مثل همیشه صبورانه به حرفهام گوش می داد و جز یک “اوهوم” یا “می فهمم” حرفی به زبان نمی آورد.<br />
<br />
روزی هنگام صرف ناهار در مدرسه جان لبخندزنان با سینی غذایش به سمت من آمد: “میتونم کنار شما بنشینم؟” اطراف را نگاه کردم تا ببینم کسی متوجه ما نباشد. بعد به آهستگی گفتم:”باشه اشکالی نداره.” در حین غذا خوردن وقتی که جان داشت صحبت می کرد به این فکر کردم که نکند حرف های بچه ها در مورد او چرندی بیش نباشد؟ نکند آنها اشتباه کنند؟ جان به نظر پسر بدی نمی آمد. میتوان گفت که او فعال ترین و با ادب ترین پسری بود که می شناختم! بعد از ناهار تصمیم گرفتم که نگذارم جان بدون دوست و تنها بماند!<br />
<br />
یک شب قبل از خواب از مادرم پرسیدم:”به نظر شما چرا بچه ها با جان اینطور رفتار می کنند؟” مادر پاسخ داد:”نمی دانم. شاید غیر از این کار دیگری بلد نیستند!” گفتم:”مادر، فردا تولدش است. می دانم که کسی چیزی برایش نخواهد آورد. حتی یک کیک. مطمئنم کسی به او تبریک هم نخواهد گفت!”<br />
<br />
من و مادرم می دانستیم که مادر هر دانش آموز در روز تولدش برای همه کلاس کیک می برد و جشن تولد را در کلاس برگزار می کند. مادرم با این همه مشغله و مسافرت های زیادی که داشت همیشه تولد من و خواهرم را در کنارمان بوده. اما مطمئنا مادر جان در روز تولدش در حال کار کردن در مزرعه و یا باغ میوه خواهد بود. امکان نداشت که بتواند حتی به مدرسه بیاید چه برسد به اینکه کیک بپزد! مادرم در حالی که مرا می بوسید گفت: “نگران نباش همه چیز درست خواهد شد.”این اولین باری بود که فکر می کردم مادرم اشتباه می کند.<br />
<br />
صبح روز بعد هنگام صبحانه اعلام کردم که حالم خوب نیست و نمی خواهم به مدرسه بروم. <a href="http://g5line.com/tag/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1/" target="_blank">مادرم</a> پرسید:”ببینم این ناخوش بودن تو ربطی به تولد جان ندارد؟” او که پاسخش را از سرخی صورتم گرفته بود ادامه داد:”چه حالی خواهی شد وقتی تنها دوستت در روز تولدت به مدرسه نیامده باشد؟” به خودم آمدم. روی مادرم را بوسیدم و راهی مدرسه شدم.<br />
<br />
در مدرسه به محض دیدن جان اولین حرفی که زدم این بود:”تولدت مبارک دوست عزیزم!” لبخند خجولانه ای زد. چهره اش نشان می داد که چقدر خوشحال شده است. ساعتی از ظهر گذشته بود. داشتم به این فکر می کردم که روز تولد، آنچنان هم روز بزرگ و منحصر به فردی نیست. در حین تدریس ریاضی خانم پارمر ناگهان در کلاس باز شد و صدای آشنایی را شنیدم که داشت آهنگ تولدت مبارک را می خواند. مادرم با کیکی بزرگ و یک هدیه ربان پیچی شده وارد کلاس شد. خانم پارمر هم در خواندن آهنگ تولد مادرم را همراهی کرد. مادر کیک و هدیه را روی میز جلوی جان گذاشت و گفت:”تولدت مبارک پسرم!”<br />
<br />
هنگامی که جان داشت کیک را سخاوتمندانه بین همکلاسی ها تقسیم می کرد به چهره مادرم با افتخار نگاه کردم. او لبخندی تحویلم داد و چشمکی زد در همان حال من تکه ای بزرگی از کیک را در دهانم قرار دادم. این شیرین ترین کیکی بود که تا آن لحظه خورده بودم.<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank"><br />
جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: کتاب سوپ جوجه مخصوص روح – جک کنفیلد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زن مدام حرف میزد و شوهرش فقط گوش میداد…]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%B4-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF%E2%80%A6</link>
			<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 11:39:05 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%B4-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF%E2%80%A6</guid>
			<description><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین:</a> در یک بعد از ظهر که منتظر اتمام جلسه کاری همسرم بودم برای اینکه زمان برایم سخت نگذرد به یک موزه هنری رفتم. در هنگام بازدید زوج جوانی جلو من حرکت کرده و با هم صحبت می کردند. خوب که دقت کردم دیدم فقط زن جوان است که مدام صحبت می کند و شوهرش سکوت کرده و با بردباری به او گوش فراداده بود، صبر و تحمل مرد در مقابل صحبت های بی وقفه زن برایم تحسین برانگیز بود. سر و صدای او برایم غیرقابل تحمل شده بود. راهم را عوض کردم و به سوی تالاری دیگر رفتم. در حین بازدید از تالارهای مختلف چند بار دیگر هم با آن زوج روبرو شدم و هر بار می دیدم که زن در حال صحبت کردن است!<br />
<br />
نزدیک در خروجی مشغول دیدن تابلوی تقاشی زیبایی بودم که دیدم زوج جوان مشغول خوش و بش با نگهبان هستند و به نظر می رسید که با او آشنا باشند. بعد از صحبت هنگام خروج متوجه شدم که مرد جوان دست در جیب خود برده و عصایی سفید از آن درآورد!<br />
<br />
با تعجب به سوی نگهبان رفتم. او برایم توضیح داد که مرد جوان مدتی است دچار بیماری خاصی شده که منجر به نابینایی او گشته است. اما او به همسرش قول داده که اجازه ندهد این بیماری تاثیری در روند زندگی و برنامه های آنها داشته باشد. به او گفتم: آخر او نابیناست! او که نمی تواند این نقاشی ها را ببیند!<br />
<br />
نگهبان با پوزخندی جواب داد: همسرش تک تک نقاشی ها را برای او توصیف میکند و او می تواند همه آنها را در ذهنش تجسم کند!<br />
<br />
این بار در دلم هر دو آنها را تحسین کردم، زن را بخاطر بردباریش و مرد را بخاطر مقاومتش!<br />
<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: سوپ جوجه برای روح های رمانتیک – جک کنفیلد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین:</a> در یک بعد از ظهر که منتظر اتمام جلسه کاری همسرم بودم برای اینکه زمان برایم سخت نگذرد به یک موزه هنری رفتم. در هنگام بازدید زوج جوانی جلو من حرکت کرده و با هم صحبت می کردند. خوب که دقت کردم دیدم فقط زن جوان است که مدام صحبت می کند و شوهرش سکوت کرده و با بردباری به او گوش فراداده بود، صبر و تحمل مرد در مقابل صحبت های بی وقفه زن برایم تحسین برانگیز بود. سر و صدای او برایم غیرقابل تحمل شده بود. راهم را عوض کردم و به سوی تالاری دیگر رفتم. در حین بازدید از تالارهای مختلف چند بار دیگر هم با آن زوج روبرو شدم و هر بار می دیدم که زن در حال صحبت کردن است!<br />
<br />
نزدیک در خروجی مشغول دیدن تابلوی تقاشی زیبایی بودم که دیدم زوج جوان مشغول خوش و بش با نگهبان هستند و به نظر می رسید که با او آشنا باشند. بعد از صحبت هنگام خروج متوجه شدم که مرد جوان دست در جیب خود برده و عصایی سفید از آن درآورد!<br />
<br />
با تعجب به سوی نگهبان رفتم. او برایم توضیح داد که مرد جوان مدتی است دچار بیماری خاصی شده که منجر به نابینایی او گشته است. اما او به همسرش قول داده که اجازه ندهد این بیماری تاثیری در روند زندگی و برنامه های آنها داشته باشد. به او گفتم: آخر او نابیناست! او که نمی تواند این نقاشی ها را ببیند!<br />
<br />
نگهبان با پوزخندی جواب داد: همسرش تک تک نقاشی ها را برای او توصیف میکند و او می تواند همه آنها را در ذهنش تجسم کند!<br />
<br />
این بار در دلم هر دو آنها را تحسین کردم، زن را بخاطر بردباریش و مرد را بخاطر مقاومتش!<br />
<br />
<a href="http://g5line.com" target="_blank">جی۵ لاین . کام</a><br />
منبع اصلی: سوپ جوجه برای روح های رمانتیک – جک کنفیلد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[درباره لپ تاپ های Apple]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-Apple</link>
			<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 12:57:49 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-Apple</guid>
			<description><![CDATA[ار دوستانی که لپ تاپ Apple دارن خواهش میکنم توضیحاتی درمورد این لپ تاپا بدن<br />
قیمت؟<br />
وزن؟<br />
سیستم عامل؟<br />
نرم افزارها؟<br />
مشکلات؟<br />
و ...؟<br />
مرسی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ار دوستانی که لپ تاپ Apple دارن خواهش میکنم توضیحاتی درمورد این لپ تاپا بدن<br />
قیمت؟<br />
وزن؟<br />
سیستم عامل؟<br />
نرم افزارها؟<br />
مشکلات؟<br />
و ...؟<br />
مرسی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یه مشکل عجیب تو نمایش اطلاعات با datagridview ]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-datagridview</link>
			<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 12:05:41 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-datagridview</guid>
			<description><![CDATA[سلام با کد زیر یه تیبل رو که سه تا از فیلد هاش int و دوتاش nvarchar هست به دیتاگرید وصل کردم<br />
<br />
<br />
1 var db = new linqdatacontext(); datagrid1.datasource = db.table <br />
<br />
gvTable1.DataSource = db.kalaha1s;<br />
<br />
وقتی برنامه رو اجرا میکنم این پیغام ظاهر میشه<br />
<br />
unable to cast objet of type 'system.int32' to type system.string<br />
مشکل کجاست ؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام با کد زیر یه تیبل رو که سه تا از فیلد هاش int و دوتاش nvarchar هست به دیتاگرید وصل کردم<br />
<br />
<br />
1 var db = new linqdatacontext(); datagrid1.datasource = db.table <br />
<br />
gvTable1.DataSource = db.kalaha1s;<br />
<br />
وقتی برنامه رو اجرا میکنم این پیغام ظاهر میشه<br />
<br />
unable to cast objet of type 'system.int32' to type system.string<br />
مشکل کجاست ؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سئوال در مورد نمایش تعداد مقادیر بدست آمده با استفاده با جستجو]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B3%D8%A6%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88</link>
			<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 12:03:10 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B3%D8%A6%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
من یک برنامه می خوام بنویسم چه اطلاعات افراد رو ثبت کنم و می خوام اگر کسی توی جدول اس کیو الم از قبل بود بگه تکراریه و می خوام این جستجو بر اساس شماره تلفن انجام بشه حالا چطوری میتونم با استفاده از لینک در sql این کار رو انجام بدم من کدهای sql رو میریزم تو یه لینک و لینک رو از تو C#‎ فراخوانی میکنم کلآ اصول کار رو میدونم و میدونم باید یه دستور select بنویسم که بر اساس شماره تلفن جست و جو کنه و اگه رکورد های بدست اومده بیشتر از 0 بود یعنی فرد در بانک ثبت شده ولی نمیدونم چطوری تو C#‎ بنویسم و شرطش رو نمیدونم <br />
دستور select رو بلد نیستم بنویسم میخوام دستوری بنویسم که اگه بود یه پیغام بده که این نام موجود هست ، همین .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
من یک برنامه می خوام بنویسم چه اطلاعات افراد رو ثبت کنم و می خوام اگر کسی توی جدول اس کیو الم از قبل بود بگه تکراریه و می خوام این جستجو بر اساس شماره تلفن انجام بشه حالا چطوری میتونم با استفاده از لینک در sql این کار رو انجام بدم من کدهای sql رو میریزم تو یه لینک و لینک رو از تو C#‎ فراخوانی میکنم کلآ اصول کار رو میدونم و میدونم باید یه دستور select بنویسم که بر اساس شماره تلفن جست و جو کنه و اگه رکورد های بدست اومده بیشتر از 0 بود یعنی فرد در بانک ثبت شده ولی نمیدونم چطوری تو C#‎ بنویسم و شرطش رو نمیدونم <br />
دستور select رو بلد نیستم بنویسم میخوام دستوری بنویسم که اگه بود یه پیغام بده که این نام موجود هست ، همین .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کسی هست مفهوم این کد رو بدونه]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87</link>
			<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 21:53:34 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
<br />
کسی از دوستان هست که مفهوم کد زیر رو بلد باشه مخصوصا اون قسمت هایی که عدد از 0 تا 22 شروع شده<br />
<div style="text-align: left;"><div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>if (objCurrencyManager.Count &gt; 0)<br />
<br />
{<br />
<br />
insert = "Update Tmain " +<br />
<br />
"set " +<br />
" [name]= '{0}'" +<br />
",[family]= '{1}'" +<br />
",[father]= '{2}'" +<br />
",[t_t_d]= '{3}'" +<br />
",[t_t_m]= '{4}'" +<br />
",[t_t_y]= '{5}'" +<br />
",[sh]= '{6}'" +<br />
",[code_posti]= '{7}',[TEL_Home]='{8}',[Moile]='{9}'" +<br />
",[Email]='{10}',[jensyat]='{11}',[Tavalod_city]='{12}',[Addres]='{13}',[t_t]='{14}'"+<br />
",[ostan]='{15}',[city]='{16}',[tel_pish]='{17}',[sedor]='{18}',[tahsilat]='{19}' ,[work]='{20}',[country]='{21}'" +<br />
"where code='{22}'";</code></div></div>
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
<br />
کسی از دوستان هست که مفهوم کد زیر رو بلد باشه مخصوصا اون قسمت هایی که عدد از 0 تا 22 شروع شده<br />
<div style="text-align: left;"><div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>if (objCurrencyManager.Count &gt; 0)<br />
<br />
{<br />
<br />
insert = "Update Tmain " +<br />
<br />
"set " +<br />
" [name]= '{0}'" +<br />
",[family]= '{1}'" +<br />
",[father]= '{2}'" +<br />
",[t_t_d]= '{3}'" +<br />
",[t_t_m]= '{4}'" +<br />
",[t_t_y]= '{5}'" +<br />
",[sh]= '{6}'" +<br />
",[code_posti]= '{7}',[TEL_Home]='{8}',[Moile]='{9}'" +<br />
",[Email]='{10}',[jensyat]='{11}',[Tavalod_city]='{12}',[Addres]='{13}',[t_t]='{14}'"+<br />
",[ostan]='{15}',[city]='{16}',[tel_pish]='{17}',[sedor]='{18}',[tahsilat]='{19}' ,[work]='{20}',[country]='{21}'" +<br />
"where code='{22}'";</code></div></div>
</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کسی می تونه مشکل من رو تو سی شارپ حل کنه]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%BE-%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%87</link>
			<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 19:54:21 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%BE-%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[با سلام خدمت دوستان عزیز<br />
<br />
من دارم یه برنامه می نویسم که در اون یک جدول دارم و از طریق دو بخش به نام های فروش و خرید اطلاعات از اون کم و زیاد می شه <br />
حالا جایی که من گیر کردم اینحاست که باید در زمانی که کاربر از قسمت فروش اطلاعات را وارد می کند برنامه به طور خودکار از موجودی انبار کم کند و زمانی که از بخش خرید اطلاعات را وارد کرد باید به موجودی اطلاعات را اضافه کند یعنی به نوعی اطلاعات متر و تعداد رو در جدول به روز کنه(update). من در زیر کدی را که نوشتم قرار می دم اگر کسی می تونه کمک کنه و کد رو درست کنه ممنون می شم .<br />
<br />
یه کمک دیگه هم که داشتم اینکه چه جیوری میشه که برنامه برای ورود کاربران چک کنه که آیا کاربری با این مشخصات در بانک اطلاعاتی موجود است یا نه بعد اجازه ورود بده اگر کسی هم بتونه این مشکل رو حل کته باز هم ممنون اون شخص می شم. <br />
<br />
<br />
قسمت مربوط به فروش<br />
<div style="text-align: left;"><div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>SqlConnection objconnect = newSqlConnection("Server=localhost ; Database=shop ; integrated security = true");<br />
<br />
SqlCommand objcommand = newSqlCommand();<br />
<br />
objcommand.Connection = objconnect;<br />
<br />
objcommand.CommandText = "insert into kalaha(codkala,nkala,tarh,metr,tedad)" +<br />
<br />
" VALUES(@codkala,@nkala,@tarh,@metr,@tedad)";<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue ("@codkala", codkala.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@nkala", nkala.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tarh", tarh.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@metr", metr.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tedad", tedad.Text);<br />
<br />
objconnect.Open();<br />
<br />
<br />
objcommand.ExecuteNonQuery();<br />
<br />
<br />
objconnect.Close();<br />
<br />
<br />
}</code></div></div>
</div>
<br />
قسمت مربوط به خرید <br />
<br />
<div style="text-align: left;"><div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>SqlConnection objconnect = newSqlConnection("Server=localhost ; Database=shop ; integrated security = true");<br />
<br />
SqlCommand objcommand = newSqlCommand();<br />
<br />
objcommand.Connection = objconnect;<br />
<br />
objcommand.CommandText = "UPDATE kalaha SET metr+@metr,tedad+@tedad where codkala=@codkala";<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@codkala",codkala .Text );<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@nkala", nkala.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tarh", tarh.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@metr", metr.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tedad", tedad.Text);<br />
<br />
objconnect.Open();<br />
<br />
objcommand.ExecuteNonQuery();<br />
<br />
objconnect.Close();<br />
<br />
}</code></div></div>
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با سلام خدمت دوستان عزیز<br />
<br />
من دارم یه برنامه می نویسم که در اون یک جدول دارم و از طریق دو بخش به نام های فروش و خرید اطلاعات از اون کم و زیاد می شه <br />
حالا جایی که من گیر کردم اینحاست که باید در زمانی که کاربر از قسمت فروش اطلاعات را وارد می کند برنامه به طور خودکار از موجودی انبار کم کند و زمانی که از بخش خرید اطلاعات را وارد کرد باید به موجودی اطلاعات را اضافه کند یعنی به نوعی اطلاعات متر و تعداد رو در جدول به روز کنه(update). من در زیر کدی را که نوشتم قرار می دم اگر کسی می تونه کمک کنه و کد رو درست کنه ممنون می شم .<br />
<br />
یه کمک دیگه هم که داشتم اینکه چه جیوری میشه که برنامه برای ورود کاربران چک کنه که آیا کاربری با این مشخصات در بانک اطلاعاتی موجود است یا نه بعد اجازه ورود بده اگر کسی هم بتونه این مشکل رو حل کته باز هم ممنون اون شخص می شم. <br />
<br />
<br />
قسمت مربوط به فروش<br />
<div style="text-align: left;"><div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>SqlConnection objconnect = newSqlConnection("Server=localhost ; Database=shop ; integrated security = true");<br />
<br />
SqlCommand objcommand = newSqlCommand();<br />
<br />
objcommand.Connection = objconnect;<br />
<br />
objcommand.CommandText = "insert into kalaha(codkala,nkala,tarh,metr,tedad)" +<br />
<br />
" VALUES(@codkala,@nkala,@tarh,@metr,@tedad)";<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue ("@codkala", codkala.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@nkala", nkala.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tarh", tarh.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@metr", metr.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tedad", tedad.Text);<br />
<br />
objconnect.Open();<br />
<br />
<br />
objcommand.ExecuteNonQuery();<br />
<br />
<br />
objconnect.Close();<br />
<br />
<br />
}</code></div></div>
</div>
<br />
قسمت مربوط به خرید <br />
<br />
<div style="text-align: left;"><div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>SqlConnection objconnect = newSqlConnection("Server=localhost ; Database=shop ; integrated security = true");<br />
<br />
SqlCommand objcommand = newSqlCommand();<br />
<br />
objcommand.Connection = objconnect;<br />
<br />
objcommand.CommandText = "UPDATE kalaha SET metr+@metr,tedad+@tedad where codkala=@codkala";<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@codkala",codkala .Text );<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@nkala", nkala.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tarh", tarh.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@metr", metr.Text);<br />
<br />
objcommand.Parameters.AddWithValue("@tedad", tedad.Text);<br />
<br />
objconnect.Open();<br />
<br />
objcommand.ExecuteNonQuery();<br />
<br />
objconnect.Close();<br />
<br />
}</code></div></div>
</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کمک فوری در مورد نوشتن کد در #c ]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-c</link>
			<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 17:04:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-c</guid>
			<description><![CDATA[سلام <br />
من دارم یک برنامه می نویسم که در ابتدا از کاربر می خواهد که نام کاربری و رمز عبور را وارد کند من می خوام برنامه این کا را از طربق بانک اطلاعاتی چک کند یعنی چک کند در بانک اطلاعاتی همجین کابری با رمز عبور وارد شده هست یا نه بعد اجازه ورود بده <br />
<br />
اگر کسی هست که کمکم کنه ممنون می شم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام <br />
من دارم یک برنامه می نویسم که در ابتدا از کاربر می خواهد که نام کاربری و رمز عبور را وارد کند من می خوام برنامه این کا را از طربق بانک اطلاعاتی چک کند یعنی چک کند در بانک اطلاعاتی همجین کابری با رمز عبور وارد شده هست یا نه بعد اجازه ورود بده <br />
<br />
اگر کسی هست که کمکم کنه ممنون می شم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نمایش آیتم متناظر با یک dropdown  در dropdown دیگر]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-dropdown-%D8%AF%D8%B1-dropdown-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1</link>
			<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 08:38:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-dropdown-%D8%AF%D8%B1-dropdown-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1</guid>
			<description><![CDATA[بازم سلام ، بازم راهنمایی لطفا<br />
<br />
تصور کنید دو تا dropdownlist داریم که یکی نام استانها و اون یکی نام شهرستانهای اون استان رو نشون میده.<br />
بانک اطلاعاتی مون هم برا استانها شامل دو فیلد نام استان و مقدار ِ که یه عددِ. بانک شهر ها هم شامل دو فیلد نام شهرستان و مقدار ِ که شامل عدد استان متناظر شِ.<br />
کدی که برا تغییر drop  شهر در ازای تغییر drop  استان نوشتم اینه:<br />
<span style="color: #1E90FF;"><div style="text-align: left;">protected void ostanlist_SelectedIndexChanged(object sender, EventArgs e)<br />
    {<br />
        string str = "select Shahr ,OstanValue from Shahr";<br />
        str += " where OstanValue='" + OstanList.Items[OstanList.SelectedIndex].Value + "'";<br />
        SqlDataSourceShahr.SelectCommand = str;<br />
        SqlDataSourceShahr.DataBind();<br />
<br />
    }</div></span><br />
<br />
هر دو drop شهر و استان هم بطور خودکار به جدول شهر و استان متصل هستند.<br />
<br />
حالا مشکل من:<br />
 کد عمل میکنه و با تغییر استان ، شهرستانهای مربوطه در drop شهر نمایش داده میشن ، اما وقتی اطلاعات drop ها رو ذخیره میکنم تو بانک ، بدون توجه به شهرستان که در حالت انتخاب در drop شهر ِ ،  نام اولین شهرستانی که در drop  شهره ، ذخیره میشه ، مثلا استان تهران و شهرستان تهران ، استان خوزستان و شهرستان اهواز و ...<br />
اینم کد ذخیره مقادیر drop ها در بانک <br />
<span style="color: #1E90FF;"><div style="text-align: left;">objcommand.Parameters.Add("@Ostan", SqlDbType.NChar).Value = OstanList.Items[OstanList.SelectedIndex].Text;<br />
        objcommand.Parameters.Add("@SHahr", SqlDbType.NChar).Value = ShahrList.Items[ShahrList.SelectedIndex].Text;</div></span><br />
<br />
<br />
نکته دوم : ابزاری به نام cascading dropdown  در ajax  هست که همین کارو انجام میده ، اما متاسفانه شیوه کارشو من بلد نیستم ، اگه از دوستان کسی اطلاعاتی در این مورد البته به زبان فارسی داره ، ممنون میشم که بگه.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بازم سلام ، بازم راهنمایی لطفا<br />
<br />
تصور کنید دو تا dropdownlist داریم که یکی نام استانها و اون یکی نام شهرستانهای اون استان رو نشون میده.<br />
بانک اطلاعاتی مون هم برا استانها شامل دو فیلد نام استان و مقدار ِ که یه عددِ. بانک شهر ها هم شامل دو فیلد نام شهرستان و مقدار ِ که شامل عدد استان متناظر شِ.<br />
کدی که برا تغییر drop  شهر در ازای تغییر drop  استان نوشتم اینه:<br />
<span style="color: #1E90FF;"><div style="text-align: left;">protected void ostanlist_SelectedIndexChanged(object sender, EventArgs e)<br />
    {<br />
        string str = "select Shahr ,OstanValue from Shahr";<br />
        str += " where OstanValue='" + OstanList.Items[OstanList.SelectedIndex].Value + "'";<br />
        SqlDataSourceShahr.SelectCommand = str;<br />
        SqlDataSourceShahr.DataBind();<br />
<br />
    }</div></span><br />
<br />
هر دو drop شهر و استان هم بطور خودکار به جدول شهر و استان متصل هستند.<br />
<br />
حالا مشکل من:<br />
 کد عمل میکنه و با تغییر استان ، شهرستانهای مربوطه در drop شهر نمایش داده میشن ، اما وقتی اطلاعات drop ها رو ذخیره میکنم تو بانک ، بدون توجه به شهرستان که در حالت انتخاب در drop شهر ِ ،  نام اولین شهرستانی که در drop  شهره ، ذخیره میشه ، مثلا استان تهران و شهرستان تهران ، استان خوزستان و شهرستان اهواز و ...<br />
اینم کد ذخیره مقادیر drop ها در بانک <br />
<span style="color: #1E90FF;"><div style="text-align: left;">objcommand.Parameters.Add("@Ostan", SqlDbType.NChar).Value = OstanList.Items[OstanList.SelectedIndex].Text;<br />
        objcommand.Parameters.Add("@SHahr", SqlDbType.NChar).Value = ShahrList.Items[ShahrList.SelectedIndex].Text;</div></span><br />
<br />
<br />
نکته دوم : ابزاری به نام cascading dropdown  در ajax  هست که همین کارو انجام میده ، اما متاسفانه شیوه کارشو من بلد نیستم ، اگه از دوستان کسی اطلاعاتی در این مورد البته به زبان فارسی داره ، ممنون میشم که بگه.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ راهنمایی در مورد ابزار wat]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-wat</link>
			<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 00:01:43 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-wat</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان<br />
لطفا اگه اطلاعاتی در مورد  ابزار web administrator tools  یا wat ، دارید منو راهنمایی کنید.<br />
<br />
میخواستم بدونم از طریق این ابزار ، ایا امکان ایجاد حساب کاربری توسط خود کاربر هم وجود داره یا فقط مدیریت میتونه ایجاد کاربر رو انجام بده؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان<br />
لطفا اگه اطلاعاتی در مورد  ابزار web administrator tools  یا wat ، دارید منو راهنمایی کنید.<br />
<br />
میخواستم بدونم از طریق این ابزار ، ایا امکان ایجاد حساب کاربری توسط خود کاربر هم وجود داره یا فقط مدیریت میتونه ایجاد کاربر رو انجام بده؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Hotmail named best web app of 2011 by PC Magazine]]></title>
			<link>http://xtech.ir/forum/Thread-Hotmail-named-best-web-app-of-2011-by-PC-Magazine</link>
			<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 22:09:29 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://xtech.ir/forum/Thread-Hotmail-named-best-web-app-of-2011-by-PC-Magazine</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: left;">The Hotmail team got some great (and humbling) news recently – Hotmail was named best web application of 2011 by PC Magazine. We were particularly excited to see that people are taking notice of Hotmail’s war on Graymail and the work we’ve done this year to make Hotmail faster. There are a lot of great web applications out there, and we’re in great company, but it was an honor to make the very top of the list.</div>
<div style="text-align: center;">
<img src="http://common.ziffdavisinternet.com/util_get_image/32/0,,i=325124,00.jpg" border="0" alt="[تصویر: 0,,i=325124,00.jpg]" /></div>
<div style="text-align: left;">
As always, this is an honor we share with the hundreds of millions of you that use Hotmail every day. There’s still a lot more to do, and we look forward to delivering it to you.<br />
<br />
David Law – Director, Hotmail Product Management</div>
<div style="text-align: left;">
<a href="http://windowsteamblog.com/windows_live/b/windowslive/archive/2011/12/02/hotmail-named-best-web-app-of-2011-by-pc-magazine.aspx" target="_blank">Ref:WindowsTeamBlog</a><br />
<br />
</div>
<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bg4.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bg4" title="Bg4" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bf3.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bf3" title="Bf3" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bb7.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bb7" title="Bb7" /><br />
<br />
<a href="http://www.pcmag.com/article2/0,2817,2395887,00.asp" target="_blank">Here see more products rating in pcmag...</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: left;">The Hotmail team got some great (and humbling) news recently – Hotmail was named best web application of 2011 by PC Magazine. We were particularly excited to see that people are taking notice of Hotmail’s war on Graymail and the work we’ve done this year to make Hotmail faster. There are a lot of great web applications out there, and we’re in great company, but it was an honor to make the very top of the list.</div>
<div style="text-align: center;">
<img src="http://common.ziffdavisinternet.com/util_get_image/32/0,,i=325124,00.jpg" border="0" alt="[تصویر: 0,,i=325124,00.jpg]" /></div>
<div style="text-align: left;">
As always, this is an honor we share with the hundreds of millions of you that use Hotmail every day. There’s still a lot more to do, and we look forward to delivering it to you.<br />
<br />
David Law – Director, Hotmail Product Management</div>
<div style="text-align: left;">
<a href="http://windowsteamblog.com/windows_live/b/windowslive/archive/2011/12/02/hotmail-named-best-web-app-of-2011-by-pc-magazine.aspx" target="_blank">Ref:WindowsTeamBlog</a><br />
<br />
</div>
<img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bg4.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bg4" title="Bg4" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bf3.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bf3" title="Bf3" /><img src="http://xtech.ir/forum/images/smilies/best/bb7.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Bb7" title="Bb7" /><br />
<br />
<a href="http://www.pcmag.com/article2/0,2817,2395887,00.asp" target="_blank">Here see more products rating in pcmag...</a>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>
